سيد محمد كمره اى
517
روزنامه خاطرات سيد محمد كمره اى ( فارسى )
رقابت بين وثوق الدوله و نصرت الدوله جمعه ششم ذيحجه . - صبح بعد از چايى و قدرى تحرير بنا شد احمد ناهار اسماعيل را به مريضخانه ، بعد بيست تومان به جهت عمهاش ببرد ، من هم دو به ظهر بيرون آمده به منزل عين الممالك عيادت رفته ، مرآت و عضد الممالك و متين الدوله آنجا بوده ، عين الممالك باز بسترى و بواسير او با معالجات هنوز خوب نشده بود . تا ساعت نيم به ظهر نشسته صحبت متفرقه مىنموديم و معروف بود كه بين نصرت الدوله و وثوق الدوله رقابت واقع شده ، نصرت الدوله به جهت رياستوزرائى كار مىكند و ظهير الاسلام هم مجددا به مشهد رفتنى است و فعلا در شيراز و بالاتر عوض پليس جنوب ، غلام هندى كار مىكند و حسين صبا خيال مسافرت را دارد و دو تلفن قيمتى دارد كه خيال فروش آن را دارد كه به كاشانى اظهار [ داشته ] كه برود خانهاش ، هركدام پسند شد بردارد و بعد با مرآت و عضد الممالك برخاسته ، آندو به خانه خودشان ، من هم به خانه آمده ، احمد ناهار خورده و رفته بود به مريضخانه و خانه عمهاش . من و بتول و ننه اسماعيل ناهار آبگوشت و بادمجان و گوجهفرنگى با انجير خورده قدرى در باغچهها گردش و گوجهفرنگى چيده ، آمدم به اطاق براى تحرير . نان را از ما گرفته ، شاه را مىخواهند ببرند بعد دراز كشيده فكر مىكردم كه چه اوضاعى است كه ما را دچار همه قسم خطرات كردهاند ؛ نان ما را از دست ما گرفته ، شاه را مىخواهند ببرند . بعد بلند شده چايى خورده ، ننه اسماعيل هم به مريضخانه رفت ، من هم بيرون آمده ، هوا طوفان و باد شديد با ترشح چند قطره باران . به منزل حاج جلال لشكر رفته ، بيرون بود . گفتند فردا بهسمت مشهد مىرود . بعد پياده از راه خيابان مريضخانه ، در راه ننه اسماعيل را ديده ، گفت برادرم آمده . و از شدت خوشحالى به قسمى بدوا عنوان كرد كه من ترسيدم . بعد بهطرف خانه مشير اكرم رفته ، خانه نبود . ترسيدم حمال به جهت حمل پنجاه من گندم از خانه معتمد الدوله بگيرم ، آنوقت موليتر و آذرى ، مأمورينشان گندم را از من بگيرند .